![]() |
![]() |
|
|
اين روزا عادت همه رفتن ودل شكستنه تقديمش ميکنم اين شعر زيبا رو به امير گلم که هر روز که ميگذره بيشتر عاشقش ميشم اما چه فايده ؟؟؟ اون که رفته ديگه هيچ وقت نمياد... اما اميدوارم که اون روز برسه ...وبه خاطر همين انتظار که زنده موندم ياد اون نگاه های نافذ و اون لحن زيبا...کاش اون روزای خوب دوباره تکرار شه امشب رفتم زيز بارون انقدر گريه کرذم که ديگه اسمون هم کم اورد و ساکت شد خيلی خستم ...خيلی .... دلم می خواد بميرم............... قربون همگی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 23:34 توسط ویدا |
|
|
گرچه تو نيستي
اما با خيال وجودت باز بوي تو توي كوچه هاي احساسم مي پيچد باز آهنگ مؤزون قدم هايت در رهگذر خيالم مي نوازد باز نسيم دستانت غبار از حلقه مسكوت قلبم مي روبد باز گل لبخند در باغچه رويايم جوانه مي زند باز تجسم غروب جاده وسايه اي به امتداد آرزوهايم نقش مي بندد گر چه غمگنانه كوچ كرده اي اي مهاجر آه اي مهاجر اين آشناي هجرت را با خود نمي بري ؟ من يعني يادتو تا بيايم از دست يادهايت بياسايم مي ميرم آه اي مهاجر اين آشناي هجرت را باخود نمي بري ؟... قربون همگی |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 12:29 توسط ویدا |
|
|
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي تا من بر سکوت نگاه تو رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم اي کاش مي دانستي اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد اي کاش مي دانستي اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي و سال ها برايش گريسته اي اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم دوستم مي داشتي همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم و مرا از اين عذاب رها مي کردي اي کاش تمام اينها را مي دانستي... قربون همگی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:44 توسط ویدا |
|
|
سلام دوستای گلم خوشحالم می کنيد که به وبلاگ جديد من و اشکان سر بزنيد
امیدواریم براتون مفيد باشه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:37 توسط ویدا |
|
|
برگذر هر رود که به دريا مي ريزد مي نويسم نام تو را تا که يابي تو مرا نامت را در حفاظ دلم نهاده وآن را به وسعت دريا مي دهم تا که هيچ کس نداند نامت را شايد که وقت پگاه بيايي وبدان ! تو بدان! که يک حرف بر حال زارم کافيست جان دهم عاشق عاشق و همانم کافيست... قربون همگی |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:40 توسط ویدا |
|
|
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد . به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد . آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم .
اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" . من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با همديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختر حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم" ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته، اين چيزي هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه ! اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باش قربون همگی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:34 توسط ویدا |
|
|
انگشتانش را زير چشمش کشيد .. روز به روز نمايان تر ميشدند اين خطها ! خطهايي که هر کدامشان يادگاران شبهاي حزن انگيز بي طاقتي اند . چشمهايي که منتظر صداي زنگي بود که تو را به اسم بخواند . حالا ديگر اين خط ها هم به نا کجا آباد ختم ميشود , چه برسد به انتظار نا فرجام من . خوابهايم چه ؟ چه ميشود تعبير آن همه با هم بودنها .. قلبم چه ؟ چه ميشود جواب آن همه لرزيدنها . پاسخم ده ..! چه ميشود پاسخ آن همه نگاه براي دوستت دارمها ... اي دو چشمت سبزه زاران گريه ات اشك بهاران ميروم غمگين و نالان بهر من اشكي ميفشان اي سراپا مهرباني اي نگاهت آسماني در دل نا مهربانم شوق ماندن مينشاني ترسم آخر در كنارم خسته و آزرده گردي با همه خوبي و پاكي در خزان پژمرده گردي ميروم تا نشنوم آواز باران دو چشمت ميروم چون مي هراسم شعله ايي افسرده گردي اي كه در خوبي و پاكي 40چراغ آسماني قلب سردم را چه بي حاصل به سويت ميكشاني عاشق و چشم انتظاري پاك و روشن چون بهاري هر چه گفتم باورت شد حيف از احساسي كه داري چشمه ايي ....ق.ظ): اگر صدايش را بشنوم بي درنگ زير گريه ميزنم .. تنها حرفم اين است که بي معرفتي .. خيلي .. - ميداني چند وقت است صدايت را از من دريغ کرده اي .. ميداني به حرفهايت به تن صدايت وقتي برايم شعر ميخواندي چقدر احتياج داشتم - يادت مي آيد آن شعر وحشي بافقي را وقتي براي هزارمين بار برايم ميخواندي با چه عشقي گوش ميدادم و اشکهايم هر بار چگونه جاري ميشد ..
قربون همگی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 18:33 توسط ویدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شب شد
خورشيد رفت آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جست و جو مي کرد ناگهان ستاره اي چشمک زد ! آفتابگردان سرش را به زير افکند گلها خيانت نمي کنن |
|
RSS
|