![]() |
![]() |
|
|
هميشه همينطور است
يکي مي ماند تا روزها و گريه را حساب کند يکي مي رود تا در قلبت بماند تا ابد اشک هايت را پشت پايش بريزي رسم روياها همين است که تنها بماني با اندوه خويش روزها و گريه ها را به آسمان خالي ات سنجاق کني بايد باور کني که بر نمي گردد که بگويي چقدر شب ها سر بي شام گذاشته اي تا بتواني هر صبح با يک شاخه گل ارزان منتظرش بماني ................. ............................................. .......................................................
داداش پورشا و داداش محمد امین گل به خدا منم ادمم منم دل دارم خسته میشم من ۱هفته است که خیلی کم میام نت ..................................... ............................................... ساناز جونم مرسی به خاطر یاد دادان گذاشتن عکس واقغا ازت ممنونم قربون همگی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 1:12 توسط ویدا |
|
|
اول مرسی از بتونم جبران کنم از این که تو وبلاگت برای تولد من پست گذاشتی ممنونم مرسی از واقعا ممنونم نسیم جونم و داداش محسن و دیگر دوستان در وبلاگ مرسی از بچه های باحال سایت کلوب که هم تو سایت هم تو وبلاگم واقعا شرمنده کردن از جمله اقای و باشی با خوبی و خوشی
اسمی از قلم افتاد به خاطر کم حواسی منه امیدوارم به بزرگیتون منو ببخشید و مرسی از داداش مانی گل و با معرفتم مهربونم که اینقدر به من لطف دارن
امیدوارم بتونم جبران کنم این همه لطفی که در حقم کردید واقعا ممنونم قربون همگی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 15:24 توسط ویدا |
|
|
بازم ۱ ساله دیگه گذشت ....
با تمام روز های خوب و بدش ...با تمام روزهای انتظارش ...با تمام گریه ها و خندهاش ۱سال بزرگتر شدم ...اما هنوز نتونستم فراموشت کنم خوب بگذریم مثلا اومدیم تولد خیلی خیلی خوش اومدین .....امیدوارم لحظات خوبی رو در کنار هم بگذرونیم ۱۳۶۶/۵/۱۵ ساعت ۳۰/۱۲ بعد ازظهر(البته به گفته شناسنامه) یه دختر ناز کپل لوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس به دنیا اومد خیلی جالبه من هنوز خودم نمیدونم روز دقیق تولدم چون شناسنامه میگه ۱۵هم مامانم و بابام میگن ۱۷ هم و فامیل میگن ۲۰تم (شه جالب) خلاصه این بالاخره به دنیا اومدیم دیگه .... حالا سر جریان اسم جالب تر میشه اسمم قرار بود از اول بذارن ویدا بعد با اعتراض مادر شوهر مامانم مجبور شدن اسمم تغیر بدن به مائده ولی من برام فرقی نداره هر ۲ تاش دوست دارم بابا چرا نشستین اون وسط توهم رقص ........................... امیدوارم هر کسی تو هر روزی که به دنیا اومده به تمام چیزهایی که تو زندگیش میخواد برسه و از هر اتفاق یا هر چیزی که ناراحتش میکنه حتی برای یک ثانیه دور باشه و همیشه موفق و موئد باشه ... همتون رو از ته دل دوست دارم و ازتون ممنونم و اینطوری شد که ما شدیم ۲۰ ساله اما با یک دل عاشق شکسته .............................................................. ........................................................................... قربون همگی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 14:34 توسط ویدا |
|
|
سلام
امروز داشتم کلیپ یکی از خواننده ها رو نگاه میکردم دقیقا یادم نمیاد چه جمله ای بود اما منو تو فکر برد
زمانی که ما انسانها تو زندگیمون یه شکست میخوریم روح لطیف و شکننده ای پیدا میکنیم بعضی هامون به خود کشی فکر میکنیم ..... بعضی هامون اعتیاد و بعضیهامون خیلی راه های دیگه .... اما.............. بعضی از ماانسان ها کم کم به نوشتن رو میاریم زمانی که متوجه خیلی از زشتی های دنیا میشیم زمانی که غم تنهایی دیوونه ام میکنه با این که شاید خیلی ها دورو برمون هستن اما.... زمانی که طعم تلخ نامردی و بی معرفتی و خیلی چیزای بد دیگه رو می چشیم بعضیهامون شروع به خلق کردن میکنیم به خلق کردن یه اثر .....چیزی که حرف دلمون رو به وضوح بیان کنه ....چیزی که وقتی مینویسیمش یا خلقش میکنیم احساس ارامش می کنیم پس ....... سعی کنیم فکر خود کشی و اعتیاد و ...... (خیلی چیزای بد دیگه رو )فراموش کنیم سعی کنیم یه مشکل حل کنیم نه چند تا مشکل دیگه رو بهش اضافه کنیم (قابل توجه خودم) سعی کنیم منطقی بر خورد کنیم نه سر مون بکوبیم تو دیوار (قابل توجه تو و خودم) سعی کنیم مشکلمون هر چه قدر بزرگه کوچیک ببینیمش و باهاش بجنگیم و از همه مهمتر سعی کنیم چیز مفیدی رو خلق کنیم ....... ............................................................. ..................................................................... قربون همگی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 20:53 توسط ویدا |
|
|
خدا وقتي آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش.
يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواس تنها چيز با ارزشي که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخ تو دريا. موجي اومد و نه دلي موند و نه آدمي. خدا... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاش تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولي امان از دست اين آدم. دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلي موند و نه آدمي. خدا ديگه کم کم داشت عصباني ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولي مگه اين آدم, آدم مي شد. اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچي با صد دلي که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا. نه ديگه... خدا گف... اين دل واسه آدم ديگه دل نمي شه. آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاش سرجاش بس که از دس آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه. آدم که به خودش اومد ديد اي دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقد اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دس کشيد به رو سينشو وقتي فهميد چي شده يه يه آهي کشيد... يه آهي کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درس شد. و اين براي اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درس شد. بعد هي آدم گريه کرد هي آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روي زمين سفت خدا قدم مي زد و اشک مي ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که مي ريخ رو زمين و شکل مرواري مي شد برمي داش و پرت مي کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره. اينطوري بود که آسمون پر از ستاره شد. ولي خدا دلش واسه آدم نسوخ که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرف. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير پوستش چه ميله هاي محکمي گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکي مثه دل گنجش مي زد و تالاپ تولوپ مي کرد. انگشتاشو کرد زير همون ميله اي که درس روي دلش بود و با همه زوري که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچي نفهميد و پخش زمين شد. .... خدا ازون بالا همه چي رو نيگا مي کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل. يهو همون تيکه استخون روي هوا رقصيد و رقصيد. چرخيد و چرخيد. آسمون رعد زد و برق زد. دريا پر شد از موج و توفان و درختاي جنگل شروع کردن به رقصيدن. همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته٬ با چشاي سياه مثه شب آسمون٬ با موهاي بلند مثه آبشار توي جنگل٬ اومد جلو و دس کشيد روي چشاي بسته آدم. آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچي نفهميد. هي چشاشو ماليد و ماليد و هي نيگا کرد. فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلي که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه... خيلي بيشتر. پاشد و فرشته رو نيگا کرد. دستشو برد گذاشت روي دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواس دلشو دربياره و بده به فرشته. ولي دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند. تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته خرامون خرامون اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد. سينشو چسبوند به سينه آدم. خدا ازون بالا فقط نيگا مي کرد با يه لبخند رو لبش. آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توي چشاي آدم نيگا کرد. آدم با چشاش مي خنديد. فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشکي به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دس خدا رو بوسيد. اونجا بود که براي اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد. خدا پرده آسمونو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاش. ماهم آدمو با فرشتش تنها مي ذاريم. ............................... ........................................... ................................................... این متن از وبلاگ کاخ تنهایی من برداشتم که واقعا نوشته های زیبایی داره حتما سر بزنید قربون همگی |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم مرداد 1385ساعت 1:48 توسط ویدا |
|
|
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني، تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم پس از يك جستجوي نقره اي دركوچه هاي آبي احساس تورا از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد واكردم نميدانم چرا رفتي نميدانم شايد خطا كردم و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي نمي دانم كجا تا كي براي چه ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد وبعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد كسي از پشت قاب پنجره آرام وزيبا گفت: تو هم در پاسخ اين رفتن بگو در راه انتخابم خطا كردم و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد و من در اوج پاييزي ترين حالت يك دل ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر نميدانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم............ قربون همگی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 0:26 توسط ویدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شب شد
خورشيد رفت آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جست و جو مي کرد ناگهان ستاره اي چشمک زد ! آفتابگردان سرش را به زير افکند گلها خيانت نمي کنن |
|
RSS
|