![]() |
![]() |
|
با هفت تا آسمون پر از گلهاي ياس و ميخك
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 11:29 توسط ویدا |
|
|
زندگي شايد همين باشد يك فريب ساده و كوچك
یک روز که مثل امروز نبود دیدم دل او در پی من می اید گفتم که چرا دلت به دنبال من است گفت دست خودش نیست دلش عاشق دیدار من است امروز دیدم دل او باز پی یک نفر است ان یک نفر من نبودم او فرد دیگری است گفتمش باز دلت از خود بی خود شد؟! پی یک یار دگر در به در است؟! گفت خموش که امروز روز دگر است
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 12:16 توسط ویدا |
|
|
مينويسم همه با تو نبودن ها را
تا تو از تنهايی مرا به با تو بودن ببری. و من باور کردم نگاهت را و دلتنگيم را سکوت خواهم کرد ا گر چه به اندازه ی خدا رسيده باشد"... ................... .......................... ................................
قربون همگی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 13:46 توسط ویدا |
|
|
دراين بازار نامردي به دنبال چه ميگردي؟ نمي يابي نشان هرگز توازعشق وجوانمردي! بروبگذر از اين بازار" ازاين مستي وطنازي ! اگرچون کوه هم باشي در اين دنيا تو مي بازي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 23:49 توسط ویدا |
|
|
نخستين نگاهي که ما را به هم دوخت ؛ نخستين سلامي که در جان ما شعله افروخت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 13:33 توسط ویدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شب شد
خورشيد رفت آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جست و جو مي کرد ناگهان ستاره اي چشمک زد ! آفتابگردان سرش را به زير افکند گلها خيانت نمي کنن |
|
RSS
|