![]() |
![]() |
|
|
ن روز بارون میبارید که من به ملاقاتش رفتم... اینقدر خوشحال شدو خودش و به عاقوشم انداخت و گفت: بگو دوستم داری؟...دستای بلندو ظریفش و گرفتم بالا و بر لبانش بوسه ای زدم اما نگفتم که دوستش دارم. در دیدار بعد اشک تو چشماش حلقه زده بود سر بر سینهام گذاشتو گفت؟ بگو دوستم داری؟... موهاش و نوازش کردم اما نگفتم که دوستش دارم... ماه ها گذشت و در بستر بیماری افتاد.با چند شاخه گل به دیدارش رفتم با صدای بغض آلودی گفت: بگو دوستم داری؟...میترسم بمیرم و این کلمه رو از تو نشنوم...گلهارو به موهاش آویختم اما نگفتم که دوستش دارم... دفعه آخر که به دیدارش رفتم روی صورتش یه پارچه سفید بود.پارچه رو کنار زدم ...آن روز بود که تازه فهمیدم که دوستش دارم...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:23 توسط ویدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شب شد
خورشيد رفت آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جست و جو مي کرد ناگهان ستاره اي چشمک زد ! آفتابگردان سرش را به زير افکند گلها خيانت نمي کنن |
|
RSS
|